ننه نقلی

30.10.11

هرکه صورتی را با طوسی سِت کند از من نیست

12.10.11

صدا

مثکه یه صدایی میاد. ماله یخچاله؟... خیلی سر و صدا در میاره باید دیگه کم کم عوضش کنیم... یکم منگم دیشب دیر خوابیدم. مثکه صدا از آشپرخونه نیس. اصلا صدا نمیاد توهم زدی. مال همون بی خوابیه. نه مثکه یه صدایی میاد. نمکی نون خشکی نیس؟... نه اون بنده خدا که هفته پیش ماشین زیرش کرد. صداش از دور میاد. حتما ماشین سبزی فروشه. اینا چقدر صداهاشون به هم شبیهه فکر کنم همه شون یه نفرن... قطع شد؟...مثکه از تو کوچه نیس نزدیکتره. نه بابا صدا کجا بود؟ برو یه تیکه نون بخور ضعف کردی گوشِت سوت می کشه... آخیش قطع شد. بگیرم یه چرت بخوابم. اوف... چی میگه؟... یه صدایی هست. از آشپرخونه نیست. ضعیف شد؟... هنوز یکم میاد. گیر نده بگیر بخواب فکرت خسته س. این پیرمرد بالائیه گوشش سنگینه حتما دوباره نشسته پای رادیو. نه؟ حال و حوصله داشتم یه سر می رفتم در خونه ش. خونه ش؟ خونه ش که کسی نیس. پریروز از ایوون پرت شد تو حیاط بردنش بیمارستان. نکنه خونه شو دزد...؟ دزد تو روز روشن؟ چی داره بنده خدا، یه رادیو قارقارک و دو تا پیژامه... صدا قطع شد. نه هنوز میاد. ضعیف تره. از کجاست؟ اتاق پشتی که کسی نیس... نه بابا... فکرتو خراب نکن بگیر بخواب. اینجا هیچ کس نیست. هیچ صدایی هم نمیاد. ببین!... پس این ویز ویز چیه؟... چرت نگو جن کجا بود. این خونه امن امنه. جن دروغه... بر فرض هم که باشه. این خونه امنه. این خونه جن نداره.... بیا قطع شد. از اول هم صدایی نبود. دلم ضعف میره. هیسسس... قطع شد؟ نشد؟... این وسایل خونه چقدر از خودشون تق و توق در میارن. آدم فکر می کنه دارن یه چیزی می گن. یه چیزی می گن؟... کیه؟ تو کی هستی؟... چی می گی؟... خل نشو با کی حرف می زنی. خونه ی خالی که ترس نداره. اینجا غیر از تو هیچ کس نیست. این تیر و تخته ی میز صندلی یه وقتایی از خودشون تق و توق در میارن. آدم خیال می کنه روح دارن. روح؟!... نکنه روح ِ ...؟ نکنه آقای خدابیامرزم... آقاجون بخواد حرف بزنه میاد تو خوابم، روح که نمی تونه برگرده این دنیا. چی میگه؟... عجیبه داره یه چیزایی میگه. مثکه کمک میخواد. اسم منو صدا می زنه! نه بابا اینا همه ش ساخته ی ذهن خودته. ذهن آدم خیلی خلاقه. برا خودش می بره و میدوزه. آقای خدا بیامرزم جاش خوبه. هرهفته که میرم سر خاکش. چرا باید کمک بخواد؟... نکنه بابت زیر خاکیا پاش گیره؟... نه. چرا. واسه چی. منم بچه ش بودم. چرا همه ش اونا؟ زیر خاکیا حق خودم بود. منم بچه ش بودم. هرچی داشت بقیه بالا کشیدن. بابا منم آدمم. منم برا خودم زندگی دارم. آرزو دارم. زیر خاکیا... چی؟ زیر خاکی چیه؟ کسی زیر خاکی نداشت. ارث و میراث؟... آقای خدا بیامرز؟... مگه خانجون منو چهار ماهه حامله نبود که آقام رفت زیر گاری و مرد؟... پس روح ِ کی... خانجون؟... خانجون که نمرده. خانجون زنده س. خانجون کجاس؟ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ خانجون! خانجون کجاااییی؟؟
صدا قطع شده بود. خیلی طول نکشید که فهمیدم دستگیره ی لق در حمام از بیرون بسته شده. در را که باز کردم بخارات آب غلیظی بیرون زد و پیکر بی جان خانجون وسط هوای مه گرفته ی حمام نمایان شد. صدای ویز ویز یخچال و صدای خش دار نمکی نون خشکی و قیز قیز رادیو قارقارک پیرمرد همسایه و بلندگوی سبزی فروش و تق و توق تیر و تخته های میز و صندلی ها و زمزمه ی و پچ پچ همه ی اجنه و ارواح عالم توی گوشم چرخ می زد.
هرموقع تصمیم می گیرم یه کشوری بروم فوری تلویزیون راجع به فقر و اعتصاب و بحران مالی و فسادش روشنگری می کند. نظرم عوض می شود
حقیقتا ً اگه این اخبار تلویزیون نبود تا حالا صدبار خودمو تو امریکا و انگلیس و فرانسه و یونان و ایتالیا و اسپانیا بدبخت کرده بودم

شباهت

یه خانومه رو دیدم شبیه عموم بود

6.10.11

30.9.11

ادامه

2. انگلیسی ارمنی ها خیلی بد است. به جز چند نفر محدود، بقیه تقریبا بلد نیستند. عوضش حتما می تونی چند نفر را پیدا کنی که یک سری کلمه و اصطلاح فارسی بلد باشند. یعنی می شود گفت فارسی زبان دومشان است! چون ایرانی آنجا زیاد است.

3. تو خیابونهای ایروان هر مردی با شلوارک دیدی حتما ً ایرانیه!

4. مردهای ارمنی اصلا قیافه های خوبی ندارند. یعنی می شود گفت زشتند. البته نه همه شان. ولی ظاهرا ً اینجوریه که ژن مردهاشون خوب از آب در نمی آید. احتمالا ً به همین دلیل است که از هر سی نفر مسافری که از ایران می رود ارمنستان، حتما ً بیست و پنج نفرشان مردند!

5. برعکس ایران، خیلی کم می شود تو ایروان زن ها و مردها را با هم دید. به غیر از استثناها، تقریبا هرجا بروی می بینی مردها برای خودشون جدا می پلکند و زن ها جدا. تو خیابونها، مرکز خریدها و پاساژها، تقریبا هرجا بروی تعداد زیادی زن و دختر را می بینی که دارند تنهایی یا دو تایی سه تایی با هم تاب می خورند و تقریبا هیچ مردی بینشان نیست. مردها هم همین طور. برعکس ایران فضاهای دختر پسری اونجا خیلی کمیاب است. حالا معلوم نیست دلیلش بر میگردد به نکته ی 4 یا چیز دیگری است. به هرحال توافق نانوشته ای بین خودشان دارند که خیلی کاری به کار هم نداشته باشند و ظاهرا ً مشکلی با این قضیه ندارند و خوشحالند.

6. ظاهرا ً ارمنی ها به عمرشان زن با حجاب ندیده اند و هیچ وقت هم توی شهرشان نداشته اند. طوری با چشمهای گرد شده و متحیر به آدم های با حجاب نگاه می کنند، مثل مردم تهران که مثلا یک زن لخت توی شهر دیده باشند!

7. ایروان خیلی امن است. ملت کیف پولشان را می گیرند دست شان و با خیال خرم راه می افتند توی خیابون. به جای پل عابر زیر گذر دارند. گاهی می شود یک زیر گذر خیلی تاریک و خلوت باشد و یک خانوم با دکلته ی بالا زانو کیف پول در دست تویش راه برود. ولی هیچ مردی اذیتش نمی کند. کیفش را نمی زند و انگولکش نمی کند.

8. یک نفر آهنگساز دارند به اسم خاچاطوریان که هرجا می روی یک چیزی ازش می شنوی. پاراجانف هم برایشان فیلمی به اسم رنگ انار ساخته و ظاهرا ً همین انار برایشان شده نماد فرهنگی. هرجا می روی نشانه ای ازش هست. تابلوی انار، جاکلیدی انار، گردنبند انار، جامدادی انار، دستبند انار...

9. هر فروشگاهی بروی برای خرید، هرچنتا فروشنده ای که داشته باشد قدم به قدم تعقیبت می کنند. یعنی تقریبا هرجا که بروی دنبالت می آیند. د ِ بدو!

10. شهر از هشت شب به بعد رسما ً تعطیل است. فوری دستک دمبک کار رو می بندند و راه می افتند خونه. برعکس تهران که ملت تا بوق سگ تو پاساژها و فست فودی ها پلاسند اونجا از نه شب به بعد هیچ مرکز خریدی پیدا نمی کنی که باز باشه. فقط سوپرمارکت های بزرگ بیست و چهار ساعته هستن که یکسره بازن. همین طور دیسکوها.

11. ارمنستان جزو اروپاست. بنتون که تو هشت تا شهر ایران شعبه ی رسمی داره و هشت تا شعبه ی رسمیش هم تو تهرانه، تو کل ارمنستان فقط یک شعبه رسمی داره. لوئیزا اسپانیولی هم که تو تهران سه تا شعبه داره اونجا فقط یک شعبه رسمی دارن. دیزل هم که تو ایران یه شعبه داره اونجا هیچ شعبه ای نداره. باقی برندهای معروف هم تقریبا ً هیچ شعبه ی رسمی ندارند. البته می تونی مثلا ً "پولو" یا "کلارک" یا "اکو" پیدا کنی ولی هیچ کدوم شعبه رسمی شون نیستن. سوخاری "اس اف سی" اونجا دو تا شعبه ی رسمی داره ولی مک دانلد هیچ شعبه ای نداره.

12. فروشگاه های کتاب و دی وی دی و فیلمشون، بالکل به زبون ارمنیه. خیلی کم بتونی فروشگاهی پیدا کنی که بیشتر فیلم و کتاباش به انگلیسی باشه. یه کتابفروشی معروف دارن به اسم "ورلد آو بوکز" تو خیابون ماشتوتز که می تونی تعداد محدودی کتاب انگلیسی تویش پیدا کنی.

13. شنبه ها و یک شنبه ها یک بازاری دارند به اسم "ورنیساژ" که شبیه بازار پروانه ی تهرانه و میشه توش عتیقه جات و چیزهای دستی و نقاشی و مجسمه های سنگی و چوبی و دوربین های قدیمی و چاقو و شمشیر و کلاه های قزاق و سکه های اسکناس های عهد بوق و یک عالمه توله سگ های جورواجور پیدا کرد.

14. شهرشون پره از ساختمونای قشنگ و مجسمه های سنگی گنده. کلا ً مثکه از ور رفتن با سنگ ها خوششون میاد. یک مجسمه ی سنگی بزرگ ِ اسب دارند که جزئیات آلت تناسلی اسبه رو هم دقیق ساختن.

15. تو کل شهر خیلی خیلی کم بتونی موتور سیکلت ببینی. گاهی تاکسی سمند از جلویت رد می شود. وسایل خدمات شهری شون مثل کامیون حمل زباله و ... همون ماشین های زمان جنگ جهانی دومه که گلگیرش یک و نیم متر با زمین فاصله داره.

15. ایرانیا رو همه جا تند و تند مشغول عکس انداختن می بینی. از بارها، شیشه های مشروب، گیلاس ها، عکس ها به سرعت می رود روی لپ تاپ ها و از اونجا مستقیم تو خود فیسبوک!

15. اینکه اسم و ساعت کار ِ دیسکو ها و نایت کلاب ها رو هم معمولن به فارسی نوشتن که احتمالا ً معنی خاصی نداره!

پایان

در کنسرت یانی چه گذشت؟

یانی و گروهش راه افتاده اند تو اروپای شرقی و آسیا و کنسرت می دهند. بعد از ترکیه و مجارستان و رومانی، تورشان رسید ارمنستان و جمعه اول مهر بساط ساز و دهلشان را آنجا پهن کردند. کلی آدم ریخته بود تو یک مجموعه ورزشی گنده به اسم کارن دمیرچیان و یک عالمه آدم با لباس پلیس ارمنستان هم گذاشته بودند برای حفاظت و برقراری نظم که هیچ کدامشان محض نمونه حتی یک کلمه انگلیسی هم بلد نبودند و با اعتماد به نفس کامل با حرکات و اشارات دست و سر با خارجی ها حرف می زدند. سواد انگلیسی ارمنی ها در حد "های" و "بای" است و بعضی ها همان را هم به زور می گویند. ظاهرا ً بابت این مساله خیلی هم راحت هستند و هیچ مشکلی ندارند که کسی زبانشان را نفهمد و مجبور باشند با ایما و اشاره با ملت حرف بزنند. هیچ تلاشی هم برای تغییر این وضعیت نمی کنند و ظاهرا ً این مشکل تو هست که مجبوری با پانتومیم به طرف بفهمانی مثلا منظورت از "تیکت" چیه! خلاصه مردم بلیت به دست ریخته بودند تو سالن و ظاهرا حضور یانی اینقدر براشون تاریخی بود که یه عده با لباس "رد کارپت" اومده بودن اونجا. بقیه هم برا اینکه حضورشون بین چند هزار نفر بقیه هر چه بیشتر به نظر بیاد، حداقل لباس ممکن رو تنشون کرده بودن. یک سری از خانوم های ایرانی هم با همان حجاب نیم بند شال و روسری اون وسط تاب می خوردند و یکی نبود بگوید تو که نصف کله ات بیرون است چرا کلا ً روسریه رو برنمی داری خودتو راحت کنی؟!...

کم کم سر و کله ی نوازنده ها پیدا شد و شروع کردند به کوک کردن دست دمبک سازشان. سن را خیلی شلوغ و درهم بر هم چیده بودند و عوض اینکه یک پرده ی گنده بگذارند پشت سر تیم نوازنده ها، دو تا پرده ی به چه بزرگی کاشته بودند دو طرف سن. همین دو تا پرده جلوی دید خیلی از تماشاچی هایی را که بلیت های هشتاد نود دلاری خریده بودند تا همه چی رو از نزدیک ببینن گرفته بود و کلی از آنها بلیط به دست اینور آنور می گشتند تا اگر جای بهتری خالی بود همانجا بنشینند. کار پلیس ها هم آن وسط درآمده بود و با همان زبان لالی شان سعی می کردند آواره ها را برگردانند سر جاهای خودشان و غرغرشان را خاموش کنند و ... بلاخره سالن یکپارچه خاموش شد و یانی وسط جیغ و هوار شادی تماشاچی ها، شلنگ تخته زنان از راه رسید ولی یکهو پایش به یک چیزی گیر کرد و وسط سن پخش زمین شد. ملت همچنان داشتند جیغ می زدند و سر و صدا می کردند. یانی هم فوری خودش را جمع و جور کرد و پرید سمت کیبوردش و مشغول شد. ایرانی های توی سالن همه موبایل و دوربین به دست مشغول فیلم و عکس گرفتن بودند تا در اولین فرصت ممکن تو فیسبوکشان آپ کنند.

وقتی یانی "استندینگ این موشن" رو می زد ایرانی ها از شادی روی پایشان بند نبودند و وقتی دو تا دخترا برنامه ی رقص آخر را که قبلا ً تو مکزیک اجرا شده بود انجام دادند ملت در حال انفجار بودند. وسط برنامه یک ردیف از صندلی های وسط سالن ریخت و یانی ناچار صحبت هایش را یک ربعی کش داد تا اوضاع دوباره به حالت قبلش برگردد. قبل از هرکدام از اجراهایش (مثل فلیستا و نایتینگل و نوستالژیا و آریا و اِمنز دریم و بقیه) هم چند کلمه ای توضیح می داد که چرا مثلن اسمش را نایتینگل گذاشته و فلیستا اسم مادرش بوده و همان توضیحاتی که تو همه ی اجراهایش از بیست سال پیش به اینور می داد. وسط اجراهای ماندگار قدیمیش که تو یونان و هند و چین و لندن انجام داده بود، چنتا از آهنگ های جدیدترش را هم گنجونده بود که به پای قدیمی ترها نمی رسید ولی قشنگ بود. گاه و بی گاه از وسط جمعیت چند نفر سعی می کردند احساسات شان را که در حال انفجار بود تخلیه کنند و مثلن فریاد می زدند "یانی". یکی دو تا اجرا مونده بود به آخر برنامه که وسط جیغ و ویغ ملت، یکهو ایرانی ها دست جمعی شروع کردند فریاد زدن که "یانی دوسِت داریم!" ده دوازده باری اینو تکرار کردن و کل سالن غیر از ایرانی ها ساکت شده بود و ارمنی ها مونده بودن چی بگن. بعد مترجمه واسه یانی ترجمه کرد که "اینا ایرانیا هستن که دارن تشویقت می کنن" و ایرانی ها فازشان بالا گرفت و شروع کردن "ایران ایران" گفتن... کنسرت که تموم شد خیلی ها با دسته گل های گنده دنبال یانی و و گروهش می گشتن که باهاشون عکس بندازن و هدیه بدن ولی ظاهرا ً مامورای حفاظتی از یه جای مخفی همه شونو فراری داده بودن!

*

1. گروهی که یانی همراه خودش آورده بود خیلی جمع و جور و کم نفر بود، دو سه تا ویولونیست بیشتر نداشت و خیلی از نوازنده ها و خواننده هایش را نیاورده بود مثل "پدرو یوستاچه". چارلی آدامز یک تی شرت پوشیده بود که رویش نوشته بود ارمنستان و پرید بالا که همه لباسش را ببینند و یکمی شیرینکاری کرد و ملت خندیدند. بعد سولوی قدیمی اش را که تو یونان اجرا کرده بود انجام داد و یانی گفت من و چارلی از بچگی با هم بودیم و از همون موقع همچین روزایی رو با هم می دیدیم و آرزوهاتونو جدی بگیرین و از این صحبتا. ویکتور اسپینولا با چنگش اون کنار مشغول بود و مثل اجرای لاس وگاس چنگش رو تو هوا بلند کرد و ملت جیغ کشیدند. صدای کیبورد اون تایوانیه (مینگ فریمن) وسط سروصدای چنگ اسپینولا گم بود و کسی زیاد حواسش بهش نبود و یانی هم که اسمی ازش نیاورد. ویولونیست ارمنیه (ساموئل ایروانیان) هم که وسط اون همه همشهری حسابی سر ذوق اومده بود و اصلا سرجایش بند نمی شد. خود یانی هم نشسته بود وسط اجراها یک سری چیزها راجع به بشریت و نوعدوستی و صلح و اینها می گفت و مردم دست می زدند. تنها چیز جدید کل برنامه، همون زمین خوردن یانی بود و باقی چیزها تکرار قدیم ها بود. (مثکه ایرانیا فوری رفتن فیلم زمین خوردن یانی رو تو یوتیوب آپ کردن. بنده خدا!)

ادامه دارد

خودم کردم که...

گاهی فکر می کنم حتی اگه هیچ امتحان و حساب کتابی هم در کار نبود و خدا بنا نداشت هیچ امتحانی جلوی پای کسی بگذارد و فقط درستمون کرده بود که بیائیم تو این دنیا برا خودمون زندگی کنیم، باز هم خیلی از آدمها همچین همه چیزو با ذهنشون می پیچوندن و زندگی رو واسه خودشون و بقیه پیچ در پیچ می کردن و بلاهای عجیب غریب سر خودشون و بقیه می آوردن که صد رحمت به امتحان های خدا

تربیت

این پدر مادرهایی که خیال می کنند باید بچه شان را چند بعدی بار بیاورند و زبان و موسیقی و نقاشی و ورزش و همه چیز یادش بدهند اشتباه فکر می کنند. یک روز که بچه شان همه کاره و هیچ کاره شد پی به اشتباهشان می برند. آدم های تک بعدی موفق ترند

توبه

شب قدر رعد و برق زد و بارون شدیدی گرفت. مردم داشتند توبه می کردند
چند روز بعد دوباره گرمای شدید تابستان برگشت. مردم برگشته بودند سر گناهاشون
دختر بچه ی چهار پنج ساله ای را آوردند که طور به خصوصی از فوتبال سر در می آورد و می توانست بازی را مثل گزارشگرهای حرفه ای گزارش کند. علاوه بر این می توانست بازی کن ها و تماشاچی ها را لب خوانی کند و فحش ها را با دقت بالایی تشخیص بدهد

حسن اکلیلی

من اگر فیلم ساز بودم یک فیلم از زندگی حافظ شیرازی می ساختم نقش حافظ را هم می دادم به "حسن اکلیلی"

26.12.10

ظاهربینی بحر عمیقی است که خلق کثیری را در خود غرق نموده است

25.12.10

من کشته مرده ی اینهایی هستم که بعد یک اجرای سنگین ارکستر سمفونیک در تالار وحدت؛ اولین "براوو" را با لحنی غرا سر می دهند و با ضربات ممتد کف، سکوت جمع را در هم می شکنند.
خیلی با کلاسند
دو نفر در دنیا به من ثابت کردند که هیچ کسی تحت هیچ شرایطی نباید از خودش ناامید باشد: یکی محسن حاجیلو و دیگری فرهاد ِ کلیک ست!
(یک)

سالم بود و مدام خودش را در پی نشانه ای از بیماری می جست تا درمانش کند

(دو)
بیمار بود و خودش را از هر سالمی، سالم تر می پنداشت

8.12.10

به یمن پیشرفت تکنولوژی و ورود فناوریهای جدید در عرصه ی اداره جات، لطیفه های شیرینی نیز در میان خواهران/برادران کارمند رونق گرفته و فضای نشاط آوری را در عرصه اداره جات حاکم نموده است
من جمله اشاره ی ظریفی که به نصب "یو اس بی" در ناحیه ی "پشت / جلو" ی "کیس" ابداع نموده و لبخندهای بی صدا و معناداری که میان خویش (=خواهران میان خودشان و برادران میان خودشان) رد و بدل می کنند
به این ترتیب هر آئینه رخوت و کسالت از فضای اداره جات رخت بر می بندد و به جای آن، گل لبخند بر لبان کارمندان شکوفا می شود

27.11.10

چنین ملکی را چونان ملوکی به

گاهی وقتها فقط کافیه آدم تو روال مراسمی از نوع جشن یا عزا قرار بگیره تا به وفور از این دست جمله ها به گوشش بخوره:

  • رسم هست سوم سر ِ خاک برن؟
  • رسم نیست عروسو برا خرید حلقه نامزدی ببرن
  • رسمه سرویس طلا رو قبل ِ عقد بخرن
  • عید اول رو بعد ِ چهلم می گیرن...
  • رسمه فامیل دوماد بیان جهازو ببینن
  • و ...

گاهی با خودم فکر می کنم مردمی که برای شخصی ترین مراسم جشن و عزایشان حاضر نیستند اندکی از ذوق و خلاقیت خودشان مایه بگذارند و همه ی فکر و اراده شان را در بست به خدمت تعداد نا محدودی رسوم و سنت های از پیش تعیین شده می گیرند و آگاهانه و با کمال میل، خودشان را اسیر دست بسته ی "حرف ِ مردم" و "رسوم و سنت ها" می کنند، مردمی که – هرچند به ظاهر امروزی و متمدن و کتاب خوانده و اهل افاضات - در ریزترین ابعاد زندگی شخصی شان تا به این حد زندانی حصار بسته ی قید و بندهای پوسیده و نخ نما هستند که فارغ از " حرف و نظر دیگران "، پشیزی از اختیار و فکر و خلاقیت خودشان مایه نمی گذارند، و به رغم آنچه در ظاهر می نمایند، در نهانی ترین لایه های درونشان چندان بی اعتماد به نفسند که به خودشان حق نمی دهند دست کم روی یکی از این " خطوط ِ از پیش دیکته شده" خط بکشند و چیزی اصیل تر از جنس خودشان را جایگزین کنند، آن وقت می بینی چنین مردمی می آیند و در تریبون های اجتماعی می ایستند و دم از "آزادی" می زنند و از دست "دیکتاتوران" شکوه می کنند! عجیب نیست؟!

16.11.10

من کشته مرده ی اینایی هستم که از کل اینگیلیسی فقط یک "هِلّو" بلدن. همونم همچی خوش آهنگ و اصولی عینهو "نِیتیو" ها میگن که آدم دلش ضعف می ره!

8.11.10

تعبیر خواب

این کتب و مجموعه های تعبیر خواب، حقیقتا موارد نکو و بسی پسندیده ای هستند و گره از کار خلق خدا می گشایند. مثلا اگر فردی خواب ِ " طلق" ببیند می تواند به این کتب مراجعه کند و تعبیرش چنین باشد و چنانچه فردی خواب "چین پلیسه" ببیند می تواند تعبیرش را در این کتب بیاید و اگر فردی خواب " پیت " ببیند تعبیرش چنین است و اگر خواب " جلز " ببیند چنین تعبیر شود و تعبیر خواب "فاستونی" چنین باشد و هرگاه خواب " ساردین" بدیدی، بدان و آگاه باش که تعبیرش چنین است و خواب " جرز " تعبیرش چنین باشد و هرگاه خواب " شیرخشت" دیدی بدان که چنین تعبیر گردد تعبیر خواب " فرچه " چنین باشد خواب " چیت " را چنین تعبیر نماید اگر کسی خواب " تایپ" بدید تعبیرش چنین باشد و قس علیهذا
و الله اعلم

6.11.10

الان یک اصطلاع قشنگی تو ارگان ها و اداره جات باب شده که همدیگر را " آقای برادر" صدا می زنند.
خواستم عرض کنم خیلی کار قشنگی است و باعث رواج مودت و برادری میان کارمندان می شود

خارج

خارج شهرخیلی خوبیه
تو خارج مردم تو خیابونا انقد به هم زل نمی زنن. و تو صف ها همدیگه رو هل نمی دن. دخترا تو خارج خیلی ساده اند و برعکس دخترای اینجا انقد خودشونو آرایش نمی کنن و موهاشونو رنگ نمی کنن. اونجا حقوقاشون خیلی زیاده و دولت به بیکارا حقوق بیکاری میده. خارجیا درست رانندگی می کنن و اگه از ماشینشون آشغال بیرون پرت کنن یا رو زمین تف بندازن پلیس جریمه شون می کنه. تو خارج مردم میوه رو دونه ای می خرن و تو خیابون همدیگه رو بوس می کنن بدون اینکه کسی بهشون زل بزنه و تو خارج اگه کسی زیادی به کس دیگه ای زل بزنه اون کس می تونه به پلیس شکایت کنه و پلیس اونی رو که زل زده بوده جریمه می کنه. تو خارج مردم حیوونا و پرنده ها رو اذیت نمی کنن و اگه کسی حیوونش تو خیابون (...) کرد باید (...) شو با دستکش برداره بندازه تو سطل آشغال وگرنه پلیس جریمه ش می کنه . آب و هوا تو خارج خیلی خوبه و مردم همه ش دارن تفریح می کنن و می خندن و خارجیا هیچ وقت دروغ نمی گویند و غیبت نمی کنن
و من منتظرم بزرگ شدم برم خارج چون شهر خیلی خوبیه
موضوع انشا: کدام شهر را دوست دارید؟ چرا؟

2.11.10

حالا که فکر می کنم می بینم خیلی وقت است دیگر خبری از آن لذت های کوچیک تو زندگیمون نیست
جمع کردن ِ رویه ی شیر شیشه ای و ماست سطلی با انگشت و باقی قضایا
چرا؟
چند وقتی گفتم اینجا ننویسم. دیدم این ریزه ریزه حرف هایی که خرد خرد اینجا تخلیه شان می کنم، شاید اگر جایی نگهشان دارم و ریز ریز روی هم جمع بشوند و خرد خرد تخلیه نشوند، ته ِ تهش یک " چیز " ی از تویشان در بیاید.
آره

14.8.10

دریا زدگان

بزرگترین مانعی که می تواند جلوی شنیدن و شنیده شدن "حقیقت" را بگیرد "جوگیر" یا "جو زده" شدن است
چه بسا آدمهای کار درست و میزانی که تو لیست فضایلشان همه رقم امتیازی داشته اند غیر از این که جایی از دستشان در رفته و نگاهشان اسیر جادوی موذی و نامرئی "جو" شده و روزی، روزگاری که طلسم "جو" شکسته و از "جو زدگی" به در آمده اند، تازه حساب ِ کار دستشان آمده که ناغافل - من حیث لا یحتسب- عجب رَکبی خورده اند
و جو زدگان نیز چونان دریا زدگان، نه فقط اطفال خرده پا که بسا پیران خردمند و راستین ِ قومی باشند

قمقمه

اون وقتها یکی از چیزهایی که کنار تشکیلات کیف و جامدادی و پاک کن همراهمان می کردند "قمقمه" بود.
تا یادم می آید همیشه یک قمقمه آب ِ یخ ِ عرق کرده هم کنار ِ کتاب دفترها تو کیف مدرسه ام جا خوش کرده بود
کسی می داند هنوز هم بچه ها با خودشان قمقمه مدرسه می برند یا نه؟

26.7.10

بوی آب

اون وقتا که مادرم یه لگن گنده رو تو حیاط واسه آب بازی ِ ما پر ِ آب می کرد و دست ِ آخرم شلنگ ِ آب رو می گرفت سمتمون و یه فصل کامل سر تا پامونو به رگبار ِ آب می بست، یکی از بوهایی که خیلی واضح و واقعی مثل ِ بوهای دیگر می فهمیدم بوی آب بود.

همین قدر واقعی که الان بوی پیاز داغ رو می فهمم، و بوی چوب ِ سوخته رو می فهمم، و بوی خاک ِ خیس رو می فهمم، و ...

نمی دونم از کی و چطور شد که دیگر شامه ام بوی آب را نفهمید

و اینقدر بوهای مصنوعی و ساختگی شامه ام رو پر کرد که دیگه کلن یادم رفت یه زمونی بوی آب به گوش شامه ام چقدر شفاف و واقعی می آمد.

12.7.10

مملکت امام زمان

دو تا ماشین تو اتوبان به هم خوردن و آتیش گرفتن
ملت دور تا دور با فاصله واستادن دارن با موبایلاشون از آدمایی که دارن اون تو جزغاله می شن فیلم می گیرن
اون وقتها یکی از سرگرمیامون پای تلویزیون این بود که دقت کنیم ببینیم یارو خواننده هه داره لب می زنه یا نه
نمی دونم از کی شد که این سرگرمی از سرم افتاد

24.5.10

این سوپرمارکت ها و شیرینی فروشی هایی که اسمشان را گذاشته اند: شیرینی فروشی برادران یزدی یا سوپر برادران دریانی، آدم خیال می کند هفت-هشت تا برادر دارند دسته جمعی با هم کار می کنند بعد می روی می بینی دو تا برادر بیشتر نیستند که یکیشان هم فوت کرده. می خورد تو ذوقت

13.5.10

روزی می رسد که هرقدر می خواستند بنویسند، نوشته اند
و هرقدر می خواستند بسرایند، سروده اند
و همه ی آوازها را خوانده اند،
و همه ی نقش ها را کشیده اند،
و سر از کار ِ همه ی ذره ها در آورده اند
و هرآنچه ساختنی بوده، ساخته اند...
آن روز کار ِ بشر روی این کره به پایان می رسد
و دنیا به آخر می رسد
و خداوند دست به خلقت جدیدی می زند
و فرشته ها دم برمی آورند که: آیا مخلوقی می آفرینی که خون ها بریزد و... و حال آنکه ما...
و خداوند می فرماید: من چیزی می دانم که شما نمی دانید
و....

11.5.10

"بقال سر کوچه"
کلیشه ای که هیچ وقت کهنه نمی شود
بزرگترین ارث و میراث و سرمایه ای که یه پدر و مادر می تونن برا بچه شون بذارن "اعتماد به نفسه"
و این سرمایه می تونه تبدیل به احترام بشه، و تبدیل به مقبولیت و نفوذ بشه، و تبدیل به پول بشه، و تبدیل به رشد و موفقیت بشه، و خلاصه طرفو تو چالش های زندگیش جمع کنه
و بدترین حالتش اینه که کلی اسم و رسم و سرمایه و دارایی از خودت برایش بگذاری ولی به محض اینکه سایه ات از سرش کم شد، رسما ً گند بزنه تو کلش
و این حتما ً مال موقعیتیه که از بچگی اینقدر بکن-نکن و باید و نباید به خوردش داده باشی که هیچ وقت نفهمه وسط این همه پیچیدگیهای زندگی، خودش هم میتونه "تعیین کننده" باشه اینقدر که بتونه موقعیت های منفی را هم به نفع خودش تغییر بدهد (حتا اشتباهات خودش و دیگران را)
همیشه چشمش به نگاه ها و قضاوت هایی بیرون از خودشه. نگاه هایی که برایش تعیین کنن چه بکنه و چه نکنه

10.5.10

من اگه هیچی ِ هیچی هم نداشته باشم، دستم به هیچ جایی بند نباشد، هیچی و هیچ کسی هم به اسمم نباشد، ته ِ تهش می دانم یک روز مشخصی به اسمم هست که توی آن روز خواهم مرد
و آن روز را هیچ کسی نمی تواند ازم بگیرد

9.5.10

من و تو و این و اون یکی که همو نمی شناسیم همه مون تو یه چیز مشترکیم و اینه که از اون هفته تا امروز، 7 روز از شمار ِ عمر همه مون کم شده

بازنشسته

گاهی می نشست روی نیمکت تو پارک، زل می زد به بچه ها. با خودش تصور می کرد اینا بزرگ بشن چه شکلی می شن. نیگا می کرد به جوونا، تصور می کرد اینا پیر بشن چه شکلی می شن. پیرزن پیرمردا رو تماشا می کرد. با خودش تصور می کرد اینا جوون بودن چه شکلی بودن
روزش می گذشت

8.5.10

سوء تفاهم

میون این همه آدم، زیاد پیش میاد که یه وقتی، یه جایی یه دو نفری از هم خوششون میومده و "هیچ یک را خبر نِه!" که اون یکی هم خوشش میاد و به روی همدیگه هم نمیاوردن و اینقدر بی سروصدا در سکوت از کنار هم رد شدن تا راه هاشون دوتا شده و هرکدوم رفته سویی پی خودش و یه جایی برا خودش خانواده و اهل و عیالی به هم زده و نا غافل بعد ِ بیست سال، تو چتی فیس بوکی جایی طرفو پیدا کرده و بعد بیست سال در ِ دلش واز شده که "حالا که همه چی گذشته میخوام بگم من همیشه از تو خوشم میومده" و اون یکی میمونه هاج و واج که "ا ِ ِ ِ ِ منم خوشم میومده که" و "اصلا فکرشو نمی کردم ظاهرت که نشون نمی داد" و "منم اتفاقا ً همیشه خیال می کردم تو از من بدت میاد" و " ا ِ ِ ِ ِ مگه یادت نیس اون روزی فلان حرکتو کردم که بهت بفهمونم" و " ا َ َ َ َ َ من خیال کردم منظورت یه چی دیگه س" و خلاصه دوتایی می فهمن بیست سال و اندی میون ِ یه سری مِه و گرد و غبار از سوءتفاهم زندگی می کردن و میشده که صورت مساله یه جور دیگه ای رقم بخوره
باید بتونیم وسط این همه لحظه های تکراری و روابط روزمره و حساب کتاب های ریزبینانه و بده بستون های مصلحتی و فرمول های پیچیده و عقل جزء اندیش و جزم اندیش که دست و پای روحمان را بسته، یه راهی، یه نقبی؛ تونلی به یه "بیرونی" بزنیم
وگرنه تا تهش وسط همه ی اینها گیریم
دلمان خوش است به خدا پیغمبری و نمازی و مناسکی و مدرکی و آب و نون بخورنمیری و فوقش دو تا نون اضافه روش
ولی اصلش توفیری نمی کنه
چون هنوز تو یه "وسطی" گیریم

7.5.10

بابات چی کاره س؟
بیست و چهار ساعته تو 119 نشسته ساعت اعلام می کنه
یا
مجری اوقات شرعی تو 192