ننه نقلی
12.10.11
صدا
صدا قطع شده بود. خیلی طول نکشید که فهمیدم دستگیره ی لق در حمام از بیرون بسته شده. در را که باز کردم بخارات آب غلیظی بیرون زد و پیکر بی جان خانجون وسط هوای مه گرفته ی حمام نمایان شد. صدای ویز ویز یخچال و صدای خش دار نمکی نون خشکی و قیز قیز رادیو قارقارک پیرمرد همسایه و بلندگوی سبزی فروش و تق و توق تیر و تخته های میز و صندلی ها و زمزمه ی و پچ پچ همه ی اجنه و ارواح عالم توی گوشم چرخ می زد.
6.10.11
30.9.11
ادامه
2. انگلیسی ارمنی ها خیلی بد است. به جز چند نفر محدود، بقیه تقریبا بلد نیستند. عوضش حتما می تونی چند نفر را پیدا کنی که یک سری کلمه و اصطلاح فارسی بلد باشند. یعنی می شود گفت فارسی زبان دومشان است! چون ایرانی آنجا زیاد است.
3. تو خیابونهای ایروان هر مردی با شلوارک دیدی حتما ً ایرانیه!
4. مردهای ارمنی اصلا قیافه های خوبی ندارند. یعنی می شود گفت زشتند. البته نه همه شان. ولی ظاهرا ً اینجوریه که ژن مردهاشون خوب از آب در نمی آید. احتمالا ً به همین دلیل است که از هر سی نفر مسافری که از ایران می رود ارمنستان، حتما ً بیست و پنج نفرشان مردند!
5. برعکس ایران، خیلی کم می شود تو ایروان زن ها و مردها را با هم دید. به غیر از استثناها، تقریبا هرجا بروی می بینی مردها برای خودشون جدا می پلکند و زن ها جدا. تو خیابونها، مرکز خریدها و پاساژها، تقریبا هرجا بروی تعداد زیادی زن و دختر را می بینی که دارند تنهایی یا دو تایی سه تایی با هم تاب می خورند و تقریبا هیچ مردی بینشان نیست. مردها هم همین طور. برعکس ایران فضاهای دختر پسری اونجا خیلی کمیاب است. حالا معلوم نیست دلیلش بر میگردد به نکته ی 4 یا چیز دیگری است. به هرحال توافق نانوشته ای بین خودشان دارند که خیلی کاری به کار هم نداشته باشند و ظاهرا ً مشکلی با این قضیه ندارند و خوشحالند.
6. ظاهرا ً ارمنی ها به عمرشان زن با حجاب ندیده اند و هیچ وقت هم توی شهرشان نداشته اند. طوری با چشمهای گرد شده و متحیر به آدم های با حجاب نگاه می کنند، مثل مردم تهران که مثلا یک زن لخت توی شهر دیده باشند!
7. ایروان خیلی امن است. ملت کیف پولشان را می گیرند دست شان و با خیال خرم راه می افتند توی خیابون. به جای پل عابر زیر گذر دارند. گاهی می شود یک زیر گذر خیلی تاریک و خلوت باشد و یک خانوم با دکلته ی بالا زانو کیف پول در دست تویش راه برود. ولی هیچ مردی اذیتش نمی کند. کیفش را نمی زند و انگولکش نمی کند.
8. یک نفر آهنگساز دارند به اسم خاچاطوریان که هرجا می روی یک چیزی ازش می شنوی. پاراجانف هم برایشان فیلمی به اسم رنگ انار ساخته و ظاهرا ً همین انار برایشان شده نماد فرهنگی. هرجا می روی نشانه ای ازش هست. تابلوی انار، جاکلیدی انار، گردنبند انار، جامدادی انار، دستبند انار...
9. هر فروشگاهی بروی برای خرید، هرچنتا فروشنده ای که داشته باشد قدم به قدم تعقیبت می کنند. یعنی تقریبا هرجا که بروی دنبالت می آیند. د ِ بدو!
10. شهر از هشت شب به بعد رسما ً تعطیل است. فوری دستک دمبک کار رو می بندند و راه می افتند خونه. برعکس تهران که ملت تا بوق سگ تو پاساژها و فست فودی ها پلاسند اونجا از نه شب به بعد هیچ مرکز خریدی پیدا نمی کنی که باز باشه. فقط سوپرمارکت های بزرگ بیست و چهار ساعته هستن که یکسره بازن. همین طور دیسکوها.
11. ارمنستان جزو اروپاست. بنتون که تو هشت تا شهر ایران شعبه ی رسمی داره و هشت تا شعبه ی رسمیش هم تو تهرانه، تو کل ارمنستان فقط یک شعبه رسمی داره. لوئیزا اسپانیولی هم که تو تهران سه تا شعبه داره اونجا فقط یک شعبه رسمی دارن. دیزل هم که تو ایران یه شعبه داره اونجا هیچ شعبه ای نداره. باقی برندهای معروف هم تقریبا ً هیچ شعبه ی رسمی ندارند. البته می تونی مثلا ً "پولو" یا "کلارک" یا "اکو" پیدا کنی ولی هیچ کدوم شعبه رسمی شون نیستن. سوخاری "اس اف سی" اونجا دو تا شعبه ی رسمی داره ولی مک دانلد هیچ شعبه ای نداره.
12. فروشگاه های کتاب و دی وی دی و فیلمشون، بالکل به زبون ارمنیه. خیلی کم بتونی فروشگاهی پیدا کنی که بیشتر فیلم و کتاباش به انگلیسی باشه. یه کتابفروشی معروف دارن به اسم "ورلد آو بوکز" تو خیابون ماشتوتز که می تونی تعداد محدودی کتاب انگلیسی تویش پیدا کنی.
13. شنبه ها و یک شنبه ها یک بازاری دارند به اسم "ورنیساژ" که شبیه بازار پروانه ی تهرانه و میشه توش عتیقه جات و چیزهای دستی و نقاشی و مجسمه های سنگی و چوبی و دوربین های قدیمی و چاقو و شمشیر و کلاه های قزاق و سکه های اسکناس های عهد بوق و یک عالمه توله سگ های جورواجور پیدا کرد.
14. شهرشون پره از ساختمونای قشنگ و مجسمه های سنگی گنده. کلا ً مثکه از ور رفتن با سنگ ها خوششون میاد. یک مجسمه ی سنگی بزرگ ِ اسب دارند که جزئیات آلت تناسلی اسبه رو هم دقیق ساختن.
15. تو کل شهر خیلی خیلی کم بتونی موتور سیکلت ببینی. گاهی تاکسی سمند از جلویت رد می شود. وسایل خدمات شهری شون مثل کامیون حمل زباله و ... همون ماشین های زمان جنگ جهانی دومه که گلگیرش یک و نیم متر با زمین فاصله داره.
15. ایرانیا رو همه جا تند و تند مشغول عکس انداختن می بینی. از بارها، شیشه های مشروب، گیلاس ها، عکس ها به سرعت می رود روی لپ تاپ ها و از اونجا مستقیم تو خود فیسبوک!
15. اینکه اسم و ساعت کار ِ دیسکو ها و نایت کلاب ها رو هم معمولن به فارسی نوشتن که احتمالا ً معنی خاصی نداره!
پایان
در کنسرت یانی چه گذشت؟
یانی و گروهش راه افتاده اند تو اروپای شرقی و آسیا و کنسرت می دهند. بعد از ترکیه و مجارستان و رومانی، تورشان رسید ارمنستان و جمعه اول مهر بساط ساز و دهلشان را آنجا پهن کردند. کلی آدم ریخته بود تو یک مجموعه ورزشی گنده به اسم کارن دمیرچیان و یک عالمه آدم با لباس پلیس ارمنستان هم گذاشته بودند برای حفاظت و برقراری نظم که هیچ کدامشان محض نمونه حتی یک کلمه انگلیسی هم بلد نبودند و با اعتماد به نفس کامل با حرکات و اشارات دست و سر با خارجی ها حرف می زدند. سواد انگلیسی ارمنی ها در حد "های" و "بای" است و بعضی ها همان را هم به زور می گویند. ظاهرا ً بابت این مساله خیلی هم راحت هستند و هیچ مشکلی ندارند که کسی زبانشان را نفهمد و مجبور باشند با ایما و اشاره با ملت حرف بزنند. هیچ تلاشی هم برای تغییر این وضعیت نمی کنند و ظاهرا ً این مشکل تو هست که مجبوری با پانتومیم به طرف بفهمانی مثلا منظورت از "تیکت" چیه! خلاصه مردم بلیت به دست ریخته بودند تو سالن و ظاهرا حضور یانی اینقدر براشون تاریخی بود که یه عده با لباس "رد کارپت" اومده بودن اونجا. بقیه هم برا اینکه حضورشون بین چند هزار نفر بقیه هر چه بیشتر به نظر بیاد، حداقل لباس ممکن رو تنشون کرده بودن. یک سری از خانوم های ایرانی هم با همان حجاب نیم بند شال و روسری اون وسط تاب می خوردند و یکی نبود بگوید تو که نصف کله ات بیرون است چرا کلا ً روسریه رو برنمی داری خودتو راحت کنی؟!...
کم کم سر و کله ی نوازنده ها پیدا شد و شروع کردند به کوک کردن دست دمبک سازشان. سن را خیلی شلوغ و درهم بر هم چیده بودند و عوض اینکه یک پرده ی گنده بگذارند پشت سر تیم نوازنده ها، دو تا پرده ی به چه بزرگی کاشته بودند دو طرف سن. همین دو تا پرده جلوی دید خیلی از تماشاچی هایی را که بلیت های هشتاد نود دلاری خریده بودند تا همه چی رو از نزدیک ببینن گرفته بود و کلی از آنها بلیط به دست اینور آنور می گشتند تا اگر جای بهتری خالی بود همانجا بنشینند. کار پلیس ها هم آن وسط درآمده بود و با همان زبان لالی شان سعی می کردند آواره ها را برگردانند سر جاهای خودشان و غرغرشان را خاموش کنند و ... بلاخره سالن یکپارچه خاموش شد و یانی وسط جیغ و هوار شادی تماشاچی ها، شلنگ تخته زنان از راه رسید ولی یکهو پایش به یک چیزی گیر کرد و وسط سن پخش زمین شد. ملت همچنان داشتند جیغ می زدند و سر و صدا می کردند. یانی هم فوری خودش را جمع و جور کرد و پرید سمت کیبوردش و مشغول شد. ایرانی های توی سالن همه موبایل و دوربین به دست مشغول فیلم و عکس گرفتن بودند تا در اولین فرصت ممکن تو فیسبوکشان آپ کنند.
وقتی یانی "استندینگ این موشن" رو می زد ایرانی ها از شادی روی پایشان بند نبودند و وقتی دو تا دخترا برنامه ی رقص آخر را که قبلا ً تو مکزیک اجرا شده بود انجام دادند ملت در حال انفجار بودند. وسط برنامه یک ردیف از صندلی های وسط سالن ریخت و یانی ناچار صحبت هایش را یک ربعی کش داد تا اوضاع دوباره به حالت قبلش برگردد. قبل از هرکدام از اجراهایش (مثل فلیستا و نایتینگل و نوستالژیا و آریا و اِمنز دریم و بقیه) هم چند کلمه ای توضیح می داد که چرا مثلن اسمش را نایتینگل گذاشته و فلیستا اسم مادرش بوده و همان توضیحاتی که تو همه ی اجراهایش از بیست سال پیش به اینور می داد. وسط اجراهای ماندگار قدیمیش که تو یونان و هند و چین و لندن انجام داده بود، چنتا از آهنگ های جدیدترش را هم گنجونده بود که به پای قدیمی ترها نمی رسید ولی قشنگ بود. گاه و بی گاه از وسط جمعیت چند نفر سعی می کردند احساسات شان را که در حال انفجار بود تخلیه کنند و مثلن فریاد می زدند "یانی". یکی دو تا اجرا مونده بود به آخر برنامه که وسط جیغ و ویغ ملت، یکهو ایرانی ها دست جمعی شروع کردند فریاد زدن که "یانی دوسِت داریم!" ده دوازده باری اینو تکرار کردن و کل سالن غیر از ایرانی ها ساکت شده بود و ارمنی ها مونده بودن چی بگن. بعد مترجمه واسه یانی ترجمه کرد که "اینا ایرانیا هستن که دارن تشویقت می کنن" و ایرانی ها فازشان بالا گرفت و شروع کردن "ایران ایران" گفتن... کنسرت که تموم شد خیلی ها با دسته گل های گنده دنبال یانی و و گروهش می گشتن که باهاشون عکس بندازن و هدیه بدن ولی ظاهرا ً مامورای حفاظتی از یه جای مخفی همه شونو فراری داده بودن!
*
1. گروهی که یانی همراه خودش آورده بود خیلی جمع و جور و کم نفر بود، دو سه تا ویولونیست بیشتر نداشت و خیلی از نوازنده ها و خواننده هایش را نیاورده بود مثل "پدرو یوستاچه". چارلی آدامز یک تی شرت پوشیده بود که رویش نوشته بود ارمنستان و پرید بالا که همه لباسش را ببینند و یکمی شیرینکاری کرد و ملت خندیدند. بعد سولوی قدیمی اش را که تو یونان اجرا کرده بود انجام داد و یانی گفت من و چارلی از بچگی با هم بودیم و از همون موقع همچین روزایی رو با هم می دیدیم و آرزوهاتونو جدی بگیرین و از این صحبتا. ویکتور اسپینولا با چنگش اون کنار مشغول بود و مثل اجرای لاس وگاس چنگش رو تو هوا بلند کرد و ملت جیغ کشیدند. صدای کیبورد اون تایوانیه (مینگ فریمن) وسط سروصدای چنگ اسپینولا گم بود و کسی زیاد حواسش بهش نبود و یانی هم که اسمی ازش نیاورد. ویولونیست ارمنیه (ساموئل ایروانیان) هم که وسط اون همه همشهری حسابی سر ذوق اومده بود و اصلا سرجایش بند نمی شد. خود یانی هم نشسته بود وسط اجراها یک سری چیزها راجع به بشریت و نوعدوستی و صلح و اینها می گفت و مردم دست می زدند. تنها چیز جدید کل برنامه، همون زمین خوردن یانی بود و باقی چیزها تکرار قدیم ها بود. (مثکه ایرانیا فوری رفتن فیلم زمین خوردن یانی رو تو یوتیوب آپ کردن. بنده خدا!)
ادامه دارد
خودم کردم که...
حسن اکلیلی
18.1.11
25.12.10
8.12.10
27.11.10
چنین ملکی را چونان ملوکی به
گاهی وقتها فقط کافیه آدم تو روال مراسمی از نوع جشن یا عزا قرار بگیره تا به وفور از این دست جمله ها به گوشش بخوره:
- رسم هست سوم سر ِ خاک برن؟
- رسم نیست عروسو برا خرید حلقه نامزدی ببرن
- رسمه سرویس طلا رو قبل ِ عقد بخرن
- عید اول رو بعد ِ چهلم می گیرن...
- رسمه فامیل دوماد بیان جهازو ببینن
- و ...
گاهی با خودم فکر می کنم مردمی که برای شخصی ترین مراسم جشن و عزایشان حاضر نیستند اندکی از ذوق و خلاقیت خودشان مایه بگذارند و همه ی فکر و اراده شان را در بست به خدمت تعداد نا محدودی رسوم و سنت های از پیش تعیین شده می گیرند و آگاهانه و با کمال میل، خودشان را اسیر دست بسته ی "حرف ِ مردم" و "رسوم و سنت ها" می کنند، مردمی که – هرچند به ظاهر امروزی و متمدن و کتاب خوانده و اهل افاضات - در ریزترین ابعاد زندگی شخصی شان تا به این حد زندانی حصار بسته ی قید و بندهای پوسیده و نخ نما هستند که فارغ از " حرف و نظر دیگران "، پشیزی از اختیار و فکر و خلاقیت خودشان مایه نمی گذارند، و به رغم آنچه در ظاهر می نمایند، در نهانی ترین لایه های درونشان چندان بی اعتماد به نفسند که به خودشان حق نمی دهند دست کم روی یکی از این " خطوط ِ از پیش دیکته شده" خط بکشند و چیزی اصیل تر از جنس خودشان را جایگزین کنند، آن وقت می بینی چنین مردمی می آیند و در تریبون های اجتماعی می ایستند و دم از "آزادی" می زنند و از دست "دیکتاتوران" شکوه می کنند! عجیب نیست؟!

